تبليغاتX
در ابعاد بی شکوه این چهار دیوار
 

 

در آغاز دنيا فكر هاي  زيادي وجود داشت،اما چيزي به اسم حقيقت در ميان نبود. انسان خودش حقيقت ها را ساخت.هر حقيقت تركيبي بود از فكر هاي مبهم بسيار زياد.اين حقيقت ها در  همه جاي دنيا ديده مي شدند و زيبا بودند.

 

 

"كتاب پيكر هاي عجيب" شروود اندرسن

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1387ساعت   توسط ابوالفضل بیات  | 

 

 

تلفن دارد زنگ مي زند.صدايش با پا ضرب ثابتي توي صداي موسيقي كه تند تند ريتم عوض مي كند،داخل شده است.به تقويم رنگ و رو رفته ي روي ديوار نگاه مي كند؛با حالا مي شود پنج روز.دنبال ليوانش مي گردد.نبايد خيلي دور از دست باشد.خانه آن قدرها بزرگ نيست.آنجاست؛روي ميز تحرير؛كنار ورق هاي چروكيده چرك نويس هاي آخرش و يك سكه كهنه و كدر.تلفن دارد زنگ مي زند.سكه را بر مي دارد و روي ميز تحرير تابش مي دهد.شروع مي شود.اگر شير بيايد گوشي را بر مي دارد.سكه دارد تاب مي خورد و او  آهسته و سر صبر ليوانش را پر مي كند و به رنگ آلبالويي و شفافي كه توي ليوان مي چرخد نگاه مي كند. ليوانِ تا نيمه پر شده را يك نفس سر مي كشد.چيزي ته دلش را مي سوزاند و خط هاي ريز قرمز رنگي توي سفيدي چشمهاش مي دود.سكه از حال رفته و روي ميز تحرير تحت خوابيده  ولي تلفن هنوز دارد زنگ مي زند،مثل هميشه،با پا ضرب ثابت و قاطع.به سكه نگاه مي كند،شير آمده.برش مي گرداند طرف خط و دنبال جعبه سيگارش مي گردد.حالا دوست دارد برود سيم تلفن را از جا بيرون بكشد و همين طور كه روي كُر ِ مستراح نشسته و به رقص آرام دود سيگارش نگاه مي كند،به اين فكر كند كه اگر آمد و زنگ در خانه را زد چه كار مي تواند بكند.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1387ساعت   توسط ابوالفضل بیات  | 

 

صبح از خواب بيدار شدم.خيلي زود نبود،مثل هميشه.دفتر و مداد و ليوانِ نيم خورده،كنار دستم،يك خط مواج ساخته بودند كه امتداد آن چشم را مي رساند به گوشي تلفن كه داشت بوق ممتد مي كشيد.يادم نمي آمد از كي؟نور آفتاب از لاي پرده ي سفيد ،روي اتاق ديوارم را هاشور زده بود.چشم هام را نيمه باز كردم؛انگار بخواهم يك طرح نيمه كاره را به سايه روشن،يا از دور ببينم.آفتاب انگار انعكاس نور تابيده روي آبي بي كرانه ي يك اقيانوس پهناور باشد،چشم را مي زد.خواستم نگاهي به خط خطي هاي ديشبم بيندازم،ديدم همه ي صفحه هاي ديشب خالي است و از سفيدي هاي كاغذ بوي آب مي آيد. 

+ نوشته شده در  هفدهم شهریور 1387ساعت   توسط ابوالفضل بیات  | 

 

 

دلم براي خودم تنگ شده است.

+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1387ساعت   توسط ابوالفضل بیات  |